۱
و هرچه فکر می کنی نمی توانی بفهمی چه طور شروع شده بود . حتی نمی دانی تو شروع کرده بودی یا او . و اصلا چه اهمیتی دارد که چه کسی شروع کرده بود ؟ تنها چیزی که لابه لای تصاویر مبهم و آشفته ی ذهنت به خاطر می آوری این است که وسط حل مساله ای درباره ی سقوط آزاد اجسام بود که چشمت به او افتاده بود و حس مبهم و شیرینی در تک تک سلول هات نوسان کرده بود و احساس کرده بودی گویا از حضور دخترک در کلاس خشنودی . همین. تدریس در سه دبیرستان دولتی ، کلاس های کنکور و داشتن شاگردان خصوصی زندگی ات را آن قدر شلوغ کرده است که فرصتی برای عشق نداری . یک شنبه ی بعد می روی و تخته سیاه را از فرمول های قوانین حرکت شتاب دار پر می کنی و با خودت کلنجار می روی که چشمت به دخترک نیفتد . گاهی وسط درس دادن حس می کنی یکی از صندلی های کلاس از بقیه روشن تر است . پس بی اختیار به سمت روشنایی می چرخی و نگاهت به دخترک می افتد که مثل باران ملایمی بر سطح روحت می بارد و کلافه ات می کند . گچ را لبه ی تخته سیاه می گذاری و به بهانه ی قدم زدن بین ردیف های صندلی های کلاس بالای سر دخترک می روی . سرش را روی دفترچه اش خم کرده و در قاب مربع آبی رنگی می نویسد : هر گاه جسمی تحت تاثیر نیروی ثابتی واقع شود و شتاب بگیرد این شتاب با نیرو رابطه ی مستقیم و با جرم نسبت عکس دارد . بعد نگاهت به بالای دفترچه می افتد و دلت انگار آشوب می شود : کیمیا طلوع .

۲.ادامه ی مطلب....